تبليغاتX
قصه های حامی
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد

تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد

سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد

شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!

 

 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:16  توسط حامی  | 

 

...آه دل...اگه دریایی باشه...کسایی که میان به این دریا.....یا رد میشن یا غرق...کسی به ساحل نمیاد....

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:11  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:7  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:4  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:2  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:1  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 11:59  توسط حامی  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 11:58  توسط حامی  | 

 

حاج آقا : خودتونو كامل معرفی كنين ...

- شوهر : كاظم ! برو بچز بهم ميگن كاظم لب شتری ! ديلپم ردی ! ۲۳ ساله !

- زن : نازيلا ! ليسانس هنرهای تجسمی از دانشكده سيكتيروارد فرانسه ! ۲۰ ساله !

- حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شديد ؟

- شوهر : عرضم به حضور ان ورت حاجی ! ايشون مارو پسند كردن ! مام ديديم خوبه

گرفتيمش !!!

- زن : حاج آقا ميبينين چه بی چشمو روئه ! حاج آقا تازه سابقه دارم هست !

- شوهر : حاجی چرت ميگه ! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بی گناهيه كامل !

- حاج آقا : جرمت چی بود ؟

- شوهر : حاجی جرم كه نمشه بهش گفت ! داش اوچيكم حرف گوش نميكرد ...

مختوم النسلش كردم !

- زن : حاج آقا ميبينين چقد بی احساسه !

- حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلی تقاضايه طلاق كردين ؟

- زن : حاج آقا ما الان درست ۳ ساله كه ازدواج كرديم ولی اين آقا اصلا عوض نشده !

- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم ؟

- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگــــــــيرين؟

- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم !

حـاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!

- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپـــوش ! اونو نپوش ! حاجی طاقت مام حدی داره !

- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپـوشه!

- شوهر : حاجی ميخوايم بريم خونه اون بابای قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزنی !

به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولی پايين رفتنش با شابدوالعظیـــمه !

حاجی ما از بچگی عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صـوبتا !

- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !

- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواری نپوش ! يكی مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!

- شوهر : حاجی من اصن بدون زيرشلواری خوابم نمبره ! بابا چارديواری اختياری !

راستش اينجا جاش نيست ولی بابای خدا بيامرزم ميگفت :

- حاج آقا : خدا بيامرزتش !

- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعی كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكــنی !

يكی سيغار ! يكی زيرشلواری !

حاجی جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !

آخه خدايیـــش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!

- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعی كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !

- شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته ! فارسی را درست صوبت كنيم !

دیــــگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم !

حاجی خسته مونده از سر كار ميام خونه به جای چايی واسه من كافی شاپ مياره !

درســته آخه ؟! حاجی از وقتی گرفتمش ۳۰ كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتــيشـيا داده

به خورده ما !!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتی و از اين آت آشغالا

حاجی هركی يه سليقه ای داره ! خب منم عاشق آب سيرابی با كيك تيتاپم !

- زن : حاج آقا يه روز نميشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وصيغه آزادش كرديم ...

- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسی نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنـــــم !!!

-حاج آقا : خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتين چرا با هــــــــم ازدواج كردين ؟؟!!

- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم ... .

+ نوشته شده در  85/05/21ساعت 10:50  توسط حامی  | 

بی رمق عبورثانیه ها را نظاره میکردم
نبم نگاهی به آینده میکردم و شاید
نیم نگاهی هم به دیروزم داشتم
با تمام آن ثانیه های تلخ و شیریننش.
در تلخ ترین لحظه شاید ملموس ترین
خاطرهام را می یافتم و یا شاید شیرین ترینش را
بی گمان طراوت آن خاطره
تنها به خاطر پایداری و عبور بود
لبخندم تنها به این خاطر بودکه
توانستن را به خود اثبات کرده بودم
قدرت اشک را در چشم ایم مضاعف می دیدم
کوهی از ثانیه های تلخ و شیرین در پیش رویم بود
و یا شاید لحظه های صعب العبور را به وضوح میدیدم
پس بار دیگر می بایست توانستن را به کالبد زمان تحمیل کرد
بار دیگر باید به امید لحظه ای باشم
که با مرور تلخ ترین ثانیه لبخند میزنم
قدرت اشک را در چشم هایم مضاعف می دیدم
احساسم تو را به من نشان می داد و میگفت می مانی
چون همیشه می دانستم خدایی هست
و خواهد بود.....................

+ نوشته شده در  85/05/20ساعت 20:13  توسط حامی  | 

درسته که جوونیم                      اما دلامون  پیره 

اخه همه روزامون                      تو تنهای اسیره     

درسته که میخندیم                   ولی با گریه شادیم

به خاطر سرنوشت                  تو غصه ها افتادیم

اره میگن ما بهاریم                   اول و تازه کاریم

ولی تو این روزگار                    دلخوشیی نداریم

یکی میگه امیدیم                      برای نسل دیروز

اما چطوری بگیم                   خسته شدیم از امروز

درسته که زنده ایم                 داریم نفس میکشیم

مرگ و شکست و با هم            کم کم داریم میچشیم

 

+ نوشته شده در  85/05/20ساعت 20:10  توسط حامی  | 

 

زمانی بود می گفتم زمانه چرخ گردون نیست
به روی بستری از گل یکی شان خار هجران نیست

زمانی بود می گفتم به نقل از حافظ شیرین
مر ا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
ولی اکنون میان هاله ای از خاطرات خوب و شیرینم

ببستم چشمهایم را و می گویم به خود مهسا
زمانه چرخ گردون است
به روی بستری از گل هزاران خار هجران است

+ نوشته شده در  85/05/16ساعت 18:38  توسط حامی  | 

در آينه ي انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببنديم
مبادا کارمان به جايي برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره اي اشک
از چشمانمان جاري نشود.مبادا فقط خودمان را ببينيم و تمام آينه ها را
براي خودمان بخواهيم،مبادا احوالپرسي از فرودست نشينها را از ياد ببريم
در کنار همه ي دغدغه ها خوب است گاهي با خودمان،دلمان ،روحمان
خلوت کنيم،براي خلوت کردن يک اتا ق 3 در 4 کاهگلي هم کافيست...
باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا را
ديد و با او صحبت کرد.بايد با خودمان خلوت کنيم،ببينيم چه به سر
خودمان آورده ايم،چقدر از آن پاکي و درستي فاصله گرفته ايم،چقدر به
خودمان ظلم کرده ايم و روحمان را کدر و تيره ساخته ايم.....گاهي خوب
است به دور از همه ي دغدغه ها، تکبرها و دلمشغوليها با خودمان خلوت
کنيم و در آينه ي انصاف به تماشاي خود بنشينيم

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:14  توسط حامی  | 

خانه ي دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسيد سوار آسمان مکثي کرد
رهگذر شاخه ي نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت کوچه باغي است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن کوچه که از پشت بلوط سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فوارهي جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را تر سي شفاف فرا مي گيرد
در صميمييت سيال فضا خش خشي مي شنوي
کودکي ميبيني
رفته از کاج بلندي بالا.جوجه بر دارد از لانه ي نور
و از او مي پرسي خانه ي دو ست کجاست

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:14  توسط حامی  | 

من تازه فهميده ام که آ مدنت
      نيمه مرموزي از تمام رفتنت بوده است
              وعده ما کنار نميدانم ها ي دوباره آن ماه
                          که ديگر در آسمان شهر ما نيست
+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:11  توسط حامی  | 

نمي دانم چه مي خوا هم خدا يا به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويم نگاه خواسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز

ز جم آشنايان مي گريزم به کنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوط ور در تي رگيها به آهنگ دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم که با من به زاهر همدم و يک رنگ هستند
ولي در باطن از فرط حسادت به دامانم دو صد پيرايه بستند
ان دم که در خلوت نشستند مرا ديوا نه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه ي من که مي سوزي از اين بيگنگانگي ها
مکن دگر ز دست دوست فرياد خدا را بس کن اين ديوانگي ها


                           *******************

                ***********              ************

****************                           ******************

 

هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟ چرا دوست دارند بنشينند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود ...
هر کسي ، همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران ... همان "حرفهايي براي نگفتن را" ... همان حرفهاي نگفتني را ... از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد ، از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش .... از بوي خستگي تمامي راههاي آمده ... خالي باران خالي ! مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد ... مثل تمامي اين دستهاي خالي ...

 

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:9  توسط حامی  | 

مسلمانان مسلمانان چه بايد گفت ياري را
که صد فردوس مي سازد جمالش نيم خاري را

مکانها بي مکان گردد زمينها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشريف يک لحظه دياري را

خداوندا زهي نوري لطافت بخش هر حوري
که آب زندگي سازد ز روي لطف ناري را

چو لطفش را بيفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غيرت او زند بر هم بهاري را

جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
وليکن نقش کي بيند بجز نقش و نگاري را

جمال گل گواه آمد که بخششها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هواي سازواري را
+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:5  توسط حامی  | 

در آينه ي انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببنديم
مبادا کارمان به جايي برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره اي اشک
از چشمانمان جاري نشود.مبادا فقط خودمان را ببينيم و تمام آينه ها را
براي خودمان بخواهيم،مبادا احوالپرسي از فرودست نشينها را از ياد ببريم
در کنار همه ي دغدغه ها خوب است گاهي با خودمان،دلمان ،روحمان
خلوت کنيم،براي خلوت کردن يک اتا ق 3 در 4 کاهگلي هم کافيست...
باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا را
ديد و با او صحبت کرد.بايد با خودمان خلوت کنيم،ببينيم چه به سر
خودمان آورده ايم،چقدر از آن پاکي و درستي فاصله گرفته ايم،چقدر به
خودمان ظلم کرده ايم و روحمان را کدر و تيره ساخته ايم.....گاهي خوب
است به دور از همه ي دغدغه ها، تکبرها و دلمشغوليها با خودمان خلوت
کنيم و در آينه ي انصاف به تماشاي خود بنشينيم
+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:2  توسط حامی  | 

کنون رزم ویروس و رستم شنو ................. دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفنديارش يکی ديسک داد ............... بگفتا به رستم که ای نيکزاد
در اين ديسک باشد يکی فايل ناب ............ که بگرفتم از سايت افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار ................. که من گشنمه نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف .................. که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال ميکن بدين ديسک ، هان ............. که هم نون . هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش .............. شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد مينی tower اش ............... بزد ضربه بر دکمه پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت .................مر آن ديسک را در درايوش نهاد
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت ................ يکی ليست از root ديسکت گرفت
در آن ديسک ديدش يکی فايل بود ........... بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کز آن يک demo شد پس از آن عيان ........ ابا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش کرد هنگ ......... که رستم در آن مانده مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره ریست نمود ............... همی کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد ...................... ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود ................. بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش .............. وز آن ديسک و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچی و ريش ............. يکی ديسک Bootable آورد پيش
يکی toolkit اندر آن ديسک بود ............. برآورد آن را و اجرا نمود
همی گشت hard , toolkit اندرش ........ چو کودک که گردد پی مادرش
به ناگه يکی رمز ويروس يافت ............... پی حذف امضای ايشان شتافت
چو ويروس را نيک بشناختش .............. مر از Boot Sector برانداختش
يکی ضربه زد بر سرش toolkit ............. که هر بايت آن گشت ۸۰ بيت
به خاک اندر افکند ويروس را ................ تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمنه با شوهرش ............. که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت نکن ....................... ز رايانه اصلا تو صحبت نکن
قسم خورد رستم به پروردگار .............. نگيرد دگر ديسک از اسفنديار
+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 9:34  توسط حامی  | 

 

لالا لالا نخواب سودی نداره                       همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه                  که ماه غصه اش نشه تنها بهونه

لالالالا نخواب بازم سفر رفت      نمی دونم به کارون یا خزر رفت                                     فقط دردم اینه مثل همیشه                        بدون اطلاع و بی خبر رفت

لالالالا نخواب میدون جنگه                       دست هرکی می بینی یه تفنگه

یه عمره دور چشماش گشتم اما                  نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لالالالا نخواب زندون دنیا                         سر ناسازگاری داره با ما

بشین بازم دعا کن واسه اونکه                  مارو اینجا گذاشت تنهای تنها

لالالالا نخواب اون راه دوره                     خدا میدونه که حالش چه جوره

توی خلوت میگم اینجا کسی نیست              خداییش که دلم خیلی صبوره

لالالالا نخواب تیرس چرا                        غم مثل آتشفشان میمونه داغم

به جون گیلونا کم غصه ای نیست              هزار شب شد نیومد باز سراغم

لالالالا نخواب خواب که دوا نیست              دل دیوونه داشتن که خطا نیست

میگن دست از سرش بردار نمیشه             آخه عاشق شدن که دست ما نیست

لالالا نخواب تنها میمونم                         کمک کن قدر چشمات بدونم

چرا چشمات پر خشم عزیزم                     مگه من مثل اون نامهربونم

لالالالا نخواب ماه و نگا کن                     من اسفند میارم تو دعا کن

بگو برگرده پیش ما بمونه                      کتاب حافظ بردارو وا کن

لالالالا نخواب سرما تو راهه                   همیشه عمر خوشبختی کوتاهه

میگن با یه فرشته اونو دیدن                   دروغه جون دریا اشتباهه

لالالالا نخواب تلخه جدایی                      کمر خم میشه زیر بی وفایی

تو بیدار باش همه تو خواب نازن              برای کی پس بخونم  لالایی

لالالالا نخواب تنهایی سخته                    اگه طولانیشه مثل یه درده

اگه چشم انتظار باشی که هیچی                دروغ میگی به دل که بر می گرده

لالالالا نخواب اشکت زلاله                     مثل بارون پای نخل وصاله

من و تو هم شب و هم قلبو کشتیم             ولی اون چی چقدر اون بیخیاله

لالالالا نخواب دنیا خسیسه                     واسه کم آدمی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست           یه کی پلکاش توخابم خیسه خیسه

لالالالا نخواب عاشق یه سیبه                 همیشه سرخ وتب دارو غریبه

تا اون بالاس رسیدس اما تنهاس              پایینم  که بیفته بی نصیبه

لالالالا نخواب اینجاس سیاهی                  پر اما تو حوض قصه ماهی

اونی که ماها رو بیدار نگه داشت             الهی خواب باشه حالا الهی

لالالالا نخواب تا اون بخوابه                   بشین انقدر تا که خورشید بتابه

 زمونیکه یقین کردم بیدار شد                 بخواب با یاد عکسی که تو قابه

لالالالا بخواب بیداره حالا                       گه باید بخوابی پس لالالا

بخواب دیگه تو میتونی بخوابی                ببین خورشید اومد بالای بالا

لالالالا اینم بود سرنوشتم                       این از امروزمو این از گذشتم

نمی خوابم تا تو برگردی یک روز             منم خواب واسه اون روز گذاشتم

 

 

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 17:46  توسط حامی  |