تبليغاتX
قصه های حامی - من عاشق بارانم

قصه های حامی

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

من عاشق بارانم

نمي دانم چه مي خوا هم خدا يا به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويم نگاه خواسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز

ز جم آشنايان مي گريزم به کنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوط ور در تي رگيها به آهنگ دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم که با من به زاهر همدم و يک رنگ هستند
ولي در باطن از فرط حسادت به دامانم دو صد پيرايه بستند
ان دم که در خلوت نشستند مرا ديوا نه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه ي من که مي سوزي از اين بيگنگانگي ها
مکن دگر ز دست دوست فرياد خدا را بس کن اين ديوانگي ها


                           *******************

                ***********              ************

****************                           ******************

 

هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟ چرا دوست دارند بنشينند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود ...
هر کسي ، همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران ... همان "حرفهايي براي نگفتن را" ... همان حرفهاي نگفتني را ... از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد ، از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش .... از بوي خستگي تمامي راههاي آمده ... خالي باران خالي ! مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد ... مثل تمامي اين دستهاي خالي ...

 

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 18:9  توسط حامی  |